تبليغاتX
فرانسوی زبان

" منم نمی دونم از دست این احمق ها به کجا فرار کنم "






همینطوری 

عجبا!!!
آدم نميدونه چي بنويسه الان چند وقتي که دوست دارم بلاگمو آپ کنم ولي نمي شه ،مخصوصا با اين درگيري هاي فکري، که خدا نصيب هيشکي نکنه ،خيلي دلم مي خواد فرانسه بنويسم و اينجا زياد مخاطب نداره!
حوصله ام سر رفته شايد يک سر منم رفتم موزه هنرهاي معاصر اين مري که خيلي تعريفشو ميکنه در ضمن محلتش تا پايان فرودينه.
آقا کسي در مورد نيمه گمشده چيزي ميدونه؟


Elena a écrit |

دلتنگی 

بعد از 3 سال رفتن و اومدن سر کلاس زبان فرانسه ،بالاخره روزی رو که ازش می ترسیدم اومد روزی که باید از هم جدا می شدیم و هر کی می رفت دنبال زندگی خودش ،روزی که کلاس زبان ما هم تموم می شد ،حتی تصورش هم سخته ،آخه کلاسه ما یه نمه با کلاسهای دیگه فرق می کرد حالا چرا؟میگم خدمتتون چون ... کلاسه ما تقریبا یک کلاسه نیمه خصوصی شده بود 3 سال روزهای یکشنبه و چهارشنبه با 6 تا دانشجو شروع می شد (ای بابا چقدر کلاس کلاس شد)بعضی از ترم ها هم یکی دو نفر می آمدنو می رفتن (ناگفته نماند توی این رفتن ها و اومودن ها با بعضی از دوستان گل هم آشنا شدیم مثل فلییپ جیکو که من هنوز تو با مرامی لنگشو ندیدم ،نه مری؟! )ولی بازم ما می شدیم 6 تا که البته با استاده جیگرمون (البته قابل ذکره که استادمون هم دختر بود)می شدیم 7 تا وای که چقدر من عدد هفتو دوست دارم ،خلاصه خیلی باهال بود خیلی خوب بود خیلی خوش می گذشت ....اووووم م م م م من دوست ندارم تموم  شه !(ویرایش)آقا ما هنرمندیم ،خلاقیت هم از سر و رومون می ریزه واسه رفتن به کلاس زبان هم ج.ن می دادیم چون ما عاشقه یاد گرفتن هستیم ،حالا نمی دونم از این به بعد چی می شه ، چقدر همیشه زود دیر می شه ،نمیدونم دقت کردید یا نه که وقتیکه یک روز خوب توی زندگی آدم پیش می آد بعد از اون هر کاری هم که بکنی نمی تونی دوباره مثل اونو تکرار کنی !آه
چه کنیم که همه چیز یک روز تموم می شه ،حتی عمرمون که هر ثانیه اش با ارزشه و دیگه بر نمی گرده.


Elena a écrit |

Yasmina Réza  

Yasmina Réza (née le 1er mai 1959 à Paris) est un écrivain et actrice française. Reza est la fille d’une violoniste hongroise arrivée en France pour fuir la dictature communiste et d’un ingénieur juif iranien.son père, moitié russe moitié iranien,Ingénieur des Ponts et Chaussées, il se lancera ensuite dans les affaires. Sa mère, hongroise, est violoniste. Elle s’arrête de jouer le jour de la naissance de sa fille : jamais Yasmina Reza ne l’entendra. Son père est pianiste amateur, tout comme Yasmina Reza : «Nous avions un niveau à peu près similaire, mais il pensait qu’il était très supérieur à moi, et moi très supérieure à lui». Yasmina Reza passe ses vacances en Suisse, en Autriche et parle de nombreuses langues : «Les amis de mes parents étaient insolites, originaux, rien à voir avec la bourgeoisie française. Certains auraient pu être des personnages de Schnitzler ou de Zweig.» Elle a étudié le théâtre et la sociologie à Nanterre.

Art de Yasmina-Réza                                   

Elena a écrit |

ANIVERSAIRE 

Le Dimanche 21-Jan-2006, c'est mon Anniversaire, j'aurai 24 ans et , mais malheursment on ne dois pas etre joyeux , parcque dimanche , c'est la premiere jour de mois Moharam , mais pour moi ce nest pas si grave , enfin JE suis heureuse ... !!!

Et je dit à moi même aussi :

"BONNE ANIVERSAIRE"     
Elena a écrit |

بيست و دومين جشنواره بين المللي موسيقي فجر 


بيست و دومين جشنواره بين‌المللي موسيقي فجر از امروز 9 دي‌ماه در 9 تالار بزرگ كشور آغاز به كار كرد.                                                                                       

دو شنبه 1 ژانويه 2007 ساعت۱۸بعدظهر ، روز به ياد ماندني براي تمام بچه هاي گروه كر فرهنگسراي بهمن با همراهي آنسامبل آريا به رهبري«ميلاد عمرانلو»و اركسترزهي فرهنگسراي بهمن به رهبري«آرمان نوروزي» همينطور پيانيست آقاي بيات بود، در تالار وحدت (تالار رودکی) بچه ها يک بار ديگه توانايي هاشون رو اثبات کردند و اين افتخاري است براي سابقه گروه کر مجموعه بزرگ فرهنگسراي بهمن .

البته لازم به ذکر است که همین گروه اجرای دیگری روز ۳ ژانویه ساعت ۱۳ در تالار شهید آوینی واقع در فرهنگسرای بهمن خواهند داشت که خودم هم جزو گروه ( آلتو ) هستم . طبق معمول اگه عکس ها ظاهر بشند حتما می زارم توی بلاگم ...   


 

Elena a écrit |

من اومدم  

سلام دوستاي گلم

امروز بعد از مدتها بي مدمي بالاخره دوباره اومدم توي نت،توي اين مدتي که نبودم اتفاقات جالبي برام افتاد که نمونش سرکار رفتنمه و همينطور آشنايي و برخورد با دوستاني که علارغم سن کمشون کاراي بزرگي مي کننئ،ديروز عصر هم  با يک جمع فرانسوي زبان کافه نادري بوديم،خلاصه جاتون خالي خيلي خوب بود.ولي خوب يکسري از اتفاقات هم چندان خوشايند نبودند خصوصا آشنايي با يک آدم ازخودمتشکر که از درون تهي بود فقط واسه خودش ارد مي داد ولي به قول اين يارو سي داداش ما هم بي نصيبش نذاشتيمو دست آخر خوب حالشو گرفتيم تا يادش باشه از اين چسي ها نياد اگه البته تجربه شده باشه واسش،مي دونيد چيه؟اين روزا نمي دونم چه کرميه که اکثرا به هم خالي مي بندند واه واه ديگه دخترا هم به دخترا رحم نمي کنند چه برسه پسر به دختر يا بر عکس ،آخه بديش اينه که فکر مي کنند طرفشون دو تا گوشه دراز داره و متوجه چاخاناشون نمي شه ،اوه مخصوصا من که ماشالله شم کاراگاهي و مارپلي هم توي خونمه ... آدم kونش مي سوزه...

در خاتمه عرضم رو کوتاه مي کنم و مي خوام بگم دوستانه عزيز حالا حالاها هستيم در خدمتتون.
----->> با اجازه


Elena a écrit |

شخصیت کاذب 


شخصیت کاذب                                                                     

 

بدین طریق مانند بردگان فراری یا از حقیقت وجودی خود فرار می کنیم و یا خویشتن کاذب برای خود می سازیم که عموما ستودنی است و اندکی جذاب و بطور سطحی شاد و سرخوش. ما آنچه را که می دانیم هستیم و یا احساس می کنیم که هستیم (وبه گمانمان نپذیرفتنی و دوست نداشتنی است)،در پس ظاهری که امیدواریم برای مردم خوشایندتر باشد،پنهان می کنیم.ما در پس نقابی زیبا برای مقبولیت در نزد عموم به چهره زده ایم، پنهان می شویم.چندی که گذشت ،خودمان هم فراموش می کنیم که در اختفا به سر می بریم و باورمان می شود که نقابی که به چهره زده ایم،همان شخصیت واقعی ماست. 

 

هنری نیوون موضوع را چنین بررسی می کند :                                                           

 

بر اثر مرور زمان من به این نتیجه رسیده ام که بزرگترین دام در زندگی ما نه موفقیت است و نه محبوبیت و قدرت ، بلکه نپذیرفتن خود. موفقیت ،محبوبیت و قدرت واقعا می توانند منشاء وسوسه بزرگی باشند،اما فریبندگی آنها از اینجا منشاء می گیرد که قسمتی از وسوسه بزرگتر نپذیرفتن خود هستند پ. هرگاه صداهایی که ما را بی ارزش و دوست نداشتنی می خوانند باور کنیم ،آن زمان است که موفقیت و محبوبیت و قدرت به راه حلهایی جذاب تبدیل می شوند.با این حال دام اصلی،همانا نپذیرفتن خود است.به محض این که کسی اتهام یا انتقادی را متوجه ام می سازد به محض این که طرد شده و تنها و رها شده می شوم،این فکر به ذهنم رسوخ می کند که " بفرما باز هم ثابت که آدم بی ارزشی هستم ." {سوی تاریک وجودم می گوید} من آدم خوبی نیستم .... .

سزاوارم که کنار گذاشته شوم و فراموش و طرد و ترکم کنند.            

نپذیرفتن خود،بزرگترین دشمن زندگی روحانی است .زیرا با صدای مقدسی که ما را "محبوب" می خواند در تضاد است.این که ما محبوب هستیم،حقیقت محوری وجودمان را تشکیل می دهد.                 

 

 متاسفانه این روز ها عده زیادی رو می بینیم که به این مشکل دچار شده اند،بعضی ها هم که با انواع اقسام دروغ هاشون یک شخصیتی واسه خودشون ساختند که دیگه فکر کنم خیلی فراتر از یک شخصیت کاذب باشه و با این شخصیت دارن زندگی می کنند وبه مراتب روی اطرافیانشون هم تاثیر منفی می زارن و حتی شاید کسی که باهوشون رابطه پیدا می کنه دیگه هیچ وقت نتونه هیچ حقیقتی رو باور کنه ...نقاب به چهر می زنند و تظاهر به چیزی می کنند که نیستند، شاید خودمون نیز یک شخصیت کاذب برای خودمون ساخته باشیم ، خدا داند ، برای رفع این مشکل باید مدتی رو توی اتاقمون بدون اینکه به کاری مشغول باشیم حتی مطالعه یا گوش دادن به موزیک و ... فقط در تنهایی و سکوت بگذرونیم و کاملا با خودمون خلوت کنیم  . این راه حل رو هم کارل یونگ روانشناس نامدار گفته،خلوت کردن با خداوند ،ما را از معرفتی که به قول هنری نیومن عقلی یا مفهومی است ، به جانب شناخت و معرفت حقیقی هدایت است .آنتونی پادووانو هم گفته یکی از برکاتی که من از خلوت گزیدن و سکوت کسب کرده ام این بوده است که کمتر خوابیده ام و نشاط و سر زندگی بیشتری احساس کرده ام.از نیرویی که سابقا شخصیت کاذب صرف یافتن به شادی غیر واقعی می کرد، اکنون می توانم برای تمرکز یافتن بر موضوعاتی که واقعا اهمیت دارند یعنی محبت ،دوستی و صمیمیت با خدا استفاده کنم .     

                                                          
    

Elena a écrit |

Prendre quelue'un en amitié 

je voudrais être ami avec un garçon ou une fille Français(e) ; si vous habitez en france,  envoyer moi une lettre pour savoir beaucoup plus d'information .
merci bq.

Elena a écrit |

لعنت به تو 

بدقولی همش بدقولی هی بدقولی بازم بدقولی مدام بدقولی .. می خوام بدونم چرا؟

Elena a écrit |

La Marseillaise 

 
 
 

République française
جمهوری فرانسه

(پرچم فرانسه)

(نشان ملی فرانسه)

شعار ملی : فرانسوی : Liberté, Égalité, Fraternité


(فارسی : آزادی، برابری، برادری)

سرود ملی : سرود مارسییز

 
 
سرود ملی قطعه‌ای موسیقی میهن پرستانه است که توسط دولت ها به عنوان سرود ملی و رسمی کشور به رسمیت شناخته می‌‌شود.طی سده‌های 19 و 20 میلادی و با ظهور دولت‌های ملی اکثر کشورها سرود ملی برای خود تعین نمودند . سرود ویلهلموس (Wilhelmus) هلند را قدیمی‌ترین سرود ملی جهان دانسته اند . این سرود طی سالهای 1568 تا 1572 نوشته شده است.
سرود مارسییز (La Marseillaise)نام سرود ملی کشور فرانسه است. این نام از نام شهر مارسی در فرانسه گرفته شده است.نام این سرود را در فارسی « مارسیز» و «مارسه یز» نیز نوشته‌اند.روژه دو لیل(Rouget de Lisle)افسر ارتش فرانسه و یکی از انقلابیون آن کشور در سدهٔ ۱۹ سرود تاریخی و مهیج مارسییز را سروده که پس از آن سرود رسمی انقلاب فرانسه و سپس سرود ملی کشور فرانسه شد.
 
 
متن سرود   
 
 

                 ترجمه فارسی

 

بند اول

فرزندان میهن بپاخیزید،

روز شکوه و سرفرازی رسیده است.

ستم، چشم در چشم ما،

بیرق خونین‌اش را افراشته.

به آوایی که از دشت‌ها می‌آید گوش سپار،

نعرهٔ این سربازان هراس آور را می‌شنوی؟

می‌آیند که به میان شما بتازند،

تا گلوی پسران، همسرانتان و دوستانتان را بِبُرند.

(همسرایی) 

سلاح برگیرید! شهروندان!

گُردان‌ها شکل دهید!

قدم رو، به پیش!

بگذار تا خون پلشت دشمنانمان،

شیارهای دشت‌هایمان را سیراب سازد.

 

بند دوم

چه می‌‌خواهند این اُردوی بردگان؟

این بردگانِ خائنان و شاهانِ توطئه‌گر؟

برای کیست این زنجیرهای شرم،

این آهنینه‌های پیش آماده؟

فرانسه، برای ماست، آوَخ! چه وقاحتی!

کدام روش، کدام راه را باید پیش گرفت؟

ماییم آنکه آنها جرات سوداپروری درباره‌مان را یافته‌اند،

تا به بردگی دیرین بازمان گردانند!

(همسرایی)

 

بند سوم

چه! این دارودستهٔ بیگانه،

قانون‌گذار دادگاه ما شوند!

چه! این جماعت مزدور،

پسران رزم‌آور ما را تکه تکه کنند!

خدای بزرگ! دست در زنجیر،

پیشانی ما زیر یوغ خم خواهد شد.

و خودکامگانِ پست، خود را

سرورانِ سرنوشت خواهند یافت.

(همسرایی)

 

بند چهارم

بترسید! ای خائنان و ظالمان،

ای مایهٔ شرم همه مردان نیک،

بترسید! نقشه‌های پدرکُشی‌تان

جزا داده خواهند شد.

ما همه سربازانیم به کارزار شما،

اگر دلاوران جوان ما بر خاک اُفتند،

فرانسه قهرمانانی نو خواهد زاد،

آمادهٔ پیوستن به کارزار با شما.

(همسرایی)

 

بند پنجم

مردان فرانسوی، چو جنگجویان فداکار،

آماجِ یورشِ شما را تاب می‌آورند و نگه‌می‌دارند،

این بیچارگان فریب‌دیده را می‌بخشند،

چرا که اکنون پشیمانند که بر ما تیغ کشیده‌اند.

اما بخششی نیست برای آن ظالمان خونخوار،

همدستان بوئیل،

که چون دَد، بیرحمانه،

زهدان مادرانمان را دریدند.

(همسرایی)

 

بند ششم

عشقِ مقدسِ میهن،

سپاه دادگیر ما را رهبر خواهد بود.

آزادی، آزادی گرانقدر،

پایدار همراه پشتیبانان‌ات بمان،

در لوای درفش‌ ما، بگذار پیروزی

شتاب کند و با صدای مردانه‌اش بانگ بردارد،

تا دشمنانت، نَفَس به شماره‌افتاده و در دم مرگ،

پیروزی تو و شکوهِ ما را ببینند!

(همسرایی)

 

بند هفتم

اینک گاه خدمت به میهن است.

وقتی پدرانمان دیگر نیستند،

باید خاکستر آنان را در یابیم،

و نشان‌های فضیلت‌شان را.

بیش از آن که به نجات یافتن خود خوش باشیم،

بر به تابوت خُفتن آنان رَشک می‌بریم.

باید این افتخار بلندمرتبه را داشته باشیم

که به خونخواهی آنان برخیزیم یا به آنها بپیوندیم.

(همسرایی)

متن فرانسوی                  

                 

Couplet I

Allons enfants de la Patrie,

Le jour de gloire est arrivé!

Contre nous de la tyrannie,

L'étendard sanglant est levé,

Entendez-vous dans les campagnes

Mugir ces féroces soldats?

Ils viennent jusque dans vos bras

Egorger vos fils et vos compagnes!

Refrain

Aux armes, citoyens,

Formez vos bataillons,

Marchons, marchons!

Qu'un sang impur

Abreuve nos sillons!

Couplet II

Que veut cette horde d'esclaves

De traîtres, de rois conjurés?

Pour qui ces ignobles entraves

Ces fers dès longtemps préparés? (bis)

Français, pour nous, ah! quel outrage

Quels transports il doit exciter?

C'est nous qu'on ose méditer

De rendre à l'antique esclavage!

Refrain

Couplet III

Quoi ces cohortes étrangères!

Feraient la loi dans nos foyers!

Quoi! ces phalanges mercenaires

Terrasseraient nos fils guerriers! (bis)

Grand Dieu! par des mains enchaînées

Nos fronts sous le joug se ploieraient

De vils despotes deviendraient

Les maîtres des destinées.

Refrain

Couplet IV

Tremblez, tyrans et vous perfides

L'opprobre de tous les partis

Tremblez! vos projets parricides

Vont enfin recevoir leurs prix! (bis)

Tout est soldat pour vous combattre

S'ils tombent, nos jeunes héros

La France en produit de nouveaux,

Contre vous tout prêts à se battre

Refrain

Couplet V

Français, en guerriers magnanimes

Portez ou retenez vos coups!

Épargnez ces tristes victimes

A regret s'armant contre nous (bis)

Mais ces despotes sanguinaires,

Mais ces complices de Bouillé

Tous ces tigres qui, sans pitié

Déchirent le sein de leur mère!

Refrain

Couplet VI

Nous entrerons dans la carrière

Quand nos aînés n'y seront plus,

Nous y trouverons leur poussière

Et la trace de leurs vertus (bis)

Bien moins jaloux de leur survivre

Que de partager leur cercueil,

Nous aurons le sublime orgueil

De les venger ou de les suivre!

Refrain

Couplet VII

Amour sacré de la Patrie,

Conduis, soutiens nos bras vengeurs

Liberté, Liberté chérie,

Combats avec tes défenseurs! (bis)

Sous nos drapeaux que la victoire

Accoure à tes mâles accents,

Que tes ennemis expirants

Voient ton triomphe et notre gloire!

Refrain

Elena a écrit |

گواهینامه 

امروز صبح مثل اين بچه مدرسه اي ها که از مدرسه اخراج شدن ، من و دوستم دو تا پرونده نارنجي زديم زير بغلمون هلک و هلک رفتيم به سمت آموزشگاه رانندگي از اون جايي که من امتحان شهري داشتم و ايشان امتحان آئين نامه ، مجبور شديم از هم جدا بشيم و هر کدوممون رفتيم محل آزمون ،واي چه خبر بود  جمعيت زيادي از آقايون و خانم ها اونجا بودند ، هر کي اومده بود نهايتا 1 بارو رو شاخش رد شده بود و مدام توي دلم آدمو خالي مي کردن که آره اين افسره همه خانم ها رو  بار اول رد مي کنه اصلا اگه بري بشيني پيشش اينقدر هول مي شي که نمي دوني بايد چي کار کني ولي خوب من خيلي به خودم اميدوار بودم و هي تو دلم مي گفتم که اينا خودشون عرضه نداشتند و من قبولم ، اصلا دلم نمي خواست که تلقين منفي کنم چون به اين ايمان دارم که ذهن نيمه هوشيار ما هميشه داره رفتار ما رو بررسي مي کنه  و بازتاب هر فکر و حرفي رو که مي زنيم سريع بهمون نشون مي ده و از اونجايي که اين خانم هاي محترمه همش آيه ياس مي خوندن مسلما هم دچار ياس مي شدن،اون لحظه به جاي تمرکز و به جاي اين که به خودشون بگن که قبول مي شم داشتن مي گفتن واي افسر هفته بعد عوض مي شه و يه افسر بد اخلاق مي آد حالا چي کار کنيم، يعني علنن به خودشون مي قبولوندن که رد شدن ، سر امتحا ن آئين نامه هم همينطور بود بعضي ها بار 9 مشون بود که مي آمدند حتي يه خانم معلم يا يه دختر دانشجوي کارشناسي ارشد (واقعا خنده داره )هنوز سر جاش نشسته براي امتحان مي گفت من مي افتم مي دونم ، نمي دونم چرا بعضي ها اينقدر منفي فکر مي کنن ،باورتون نمي شه بعضي ها جلو جلو رفته بودن چند تا فيش بانکي گرفته بودند از اون جايي که به مخ معيوبشون ايمان داشتند مي خواستند تو صف بانک معطل نشن براي آزمون هاي بعدي ، خلاصه نوبت ما شد من هم نفر دوم بودم براي امتحان ،دختر اولي که اومد نشست پشت فرمون ،افسر هر چي بهش مي گفت بيچاره از ترسش مي گفت با اجازه شما ، يهو افسر قاط زد و گفت دخترم آدم بايد خودش عاقل باشه براي  چي هي اجازه مي گيري کاري که درست است رو بکن ،بالاخره کارشو تموم کرد و ايشاالله بعد دوبار آزمون ما رو سفيد کرد و قبول شد، بعدش نوبت من شد ، رفتم نشستم اولش خيلي ريلکس بودم ولي بعدش چشمتون روز بد نبينه  يهو تمام هيکلم رو لرز گرفت نمي دونم چرا،ديگه کم کم احساس مي کردم  داره يادم مي ره بايد چي کار کنم ، خلاصه آزمون منم تموم شد و جناب افسر خان وقتي گفتند مبارکه من ديگه يه نفس راحت کشيدم (خودمونيما)با اين که هول شده بودم ولي تو دلم به خودم ايول گفتم و از ماشين پياده شدم  و به همه اون منفي باف ها ثابت شد که نه اين افسر با خانم ها پدر کشتگي داره و نه خانم ها همشون بي ارزه هستند(قابل توجه آقايونه محترمه)،(والا ، الان يه جوري شده اگه کسي خيلي حساسيت نشون بده و قانون رو رعايت کنه مي گن امله ، چقدر لفتش مي ده يا ... از قبيل حرفا ،بعضي هاهم قربونشون برم بعد از فروش گله هاشون يه ماشين خريدن و 100 البته به جز گاو و گوسفند چراني از چيز ديگه سر در نمي آرن و توي خيابون اگه جلوتونم يهو سبز بشن مثل يکي از گاو هاي محترمشون، تازه برات يه چش قره هم مي آن،امان از دست بعضي از اين آدما، خدايي رانندگي الان توي خيابوناي تهران يا اعصاب فولادي مي خواد يا يه کيسه فوشهاي آبدار که ترجيها بايد با خوت همراه داشته باشي ، عجيبا غريبا).او و و و و ...آخيش بالاخره همه چيز به خوبي تموم شد ، جا داره اينجا يه تبريک حسابي دوباره به خودم بگم ...
 مبارکه . اميدوارم رانندگي هميشه براي همتون بي خطر باشه



Elena a écrit |

protestation à Dieu  

 

J'ai une grand protestation à Dieu , Mais encore je dit ou est mon jesus ...je suis une folle .

 

Elena a écrit |

کافه گالری کوپه 

  21 سپتامبر 2006 ساعت 17 روز افتتاحیه گالری نقاشی با نام گاه در کافه گالری کوپه واقع در خ ولی عصر جنب پل کالج بود که چند تا از این کارهای بسیار عالی از عشقم ماری بود که واقعا لذت بردم از قدرت خلق این آثار ،من همین جا به ماری می گم عزیزم خسته نباشی،خیلی عالی بود و از تمام دوستان گلم دعوت می کنم که حتما از این گالری دیدن کنند و در ضمن امکان خرید هم براتون وجود  داره،  پیشنهاد می کنم به دوستایی که توی تهران هستند یک سری بزنید، راستی یادم رفت که از امید و سارا و پیمان هم تشکر کنم بابت تشریف فرماییشون ...و بیشتر از امید عزیز که وجودشون باعث شد یه جو بسیار شاد و دوستانه ای ایجاد بشه در حالی که من اصلا دوستان ماری رو نمی شناختم و ندیده بودمشون ،به من که خیلی خوش گذشتُ . ایم م م م دلتون بسوزه. آلفرد جات خیلی خالی بود.

Elena a écrit |

به ياد گذشته ها 

سلام
وقتي براي اولين بار شروع کردم به يادگيري زبان فرانسه ،استادم پيشنهاد کرد که با کتاب La france en direct شروع کنم هيچ وقت فراموش نمي کنم روزي روکه اون داشت برام يه شانسون فولک لوريک رو با تمام احساس مي خوند اون لحظه انگارازفرط هيجان داشت منفجرمي شد همه اين ها هم به خاطر اين بود که اين بشر تمام روح و جانش فرانسه بود  (يه چيز جالب که روز ملي فرانسه بدنيا اومده بود ) و کلا فرهنگش تغيير کرده بود و شده  بود عينهو يک فرانسوي ، حتي غذاهايي که مي خورد و پنيرکمامبر که حتما بايد بعد غذاهاش سرو مي شد و شبکه هاي تلويزيونش و ... کلي از اين چيزا که خودم وقتي يادم مي فته سرم گيج مي ره(واقعا خدا پدرشو بيامرزه که مشوق من شد براي جدي گرفتن اون چيزي رو که بهش علاقه زيادي داشتم) ،شانسون خيلي جالب بود و خيلي دوست داشتم که معني شو بدونم  ، اون موقع وقتي ليريک رو مي خوندم به سختي و با 100 بار اين طرف اون طرف کردن ديکشنري تازه چند تا لغت رو متوجه مي شدم ،آه ه ه ،  حالا هر وقت که اين شانسونو گوش مي کنم ناخواسته دلم مي گيره ، کلي هم با صداي بيس خوانندش حال مي کنم تازه مفهومي هم که  داره که ديگه هيچي ،دوست داشتم شما اين ليريکي که اين پايين براتون نوشتم مثل من با صداش بخونيد و گوش کنيد ولي خوب بايد ببخشيد (ماري تو مي دوني کدومو مي گم چون سر کلاس آوردمش اگه يادت باشه ) چون قديمي است و روي کاست دارمش نمي شد آپ لودش کنم ولي فکر نمي کنم که عملي نباشه بالاخره مي شه يک کاريش کرد ...آهان الان يه فکري به سرم زد ...براتون مي زارمش .

                                          Quand le marin 

Quand le marin revient de guerre
          Tout doux !
Tout mal chuasé,tout mal vêtu
Pauvre marin,d'ou reviens-tu ?
          Tout doux !
Madame,je reviens de guerre
          Tout doux !
Qu'on apporte ici du vin blanc,
Que le marin boive en passant
          Tout doux !
Brave marin se met à boire
          Tout doux !
Se met à boire et à chanter
Et la belle hôtesse à pleurer
          Tout doux !
Ah! qu'avez - vous ,la belle hôtesse?
          Tout doux !
Regrettez - vous votre vin blanc
Que le marin boit en passant
          Tout doux !
c'est pas mon vin que je regrette
          Tout doux !
c'est la perte de man mari.
Monsieur, vous resseblez à lui
          Tout doux !
Ah! dites - moi , la belle hôtesse
          Tout doux !
Vous aviez de lui trios anfants,
vous en avez six à présent
          Tout doux !
On m'a tant dit de ses nouvelles
          Tout doux !
Qu'il était mort et enterré,
Que je me suis remariée
          Tout doux !
Brave marin vide son verre
          Tout doux !
Sans remercier,tout en pleurant
s'en retourne à son bâtiment
          Tout doux !

Elena a écrit |

۱۴ ژوئيه سالگرد پيروزى فرانسه 

انقلاب كبير

انقلاب ۱۷۸۹ طليعه جامعه سرمايه دارى بورژوايى مدرن در تاريخ فرانسه بود. شاخصه اصلى اين انقلاب، استقرار موفقيت آميز وحدت ملى از طريق سقوط رژيم ارباب رعيتى بود. به گفته توكويل هدف اصلى انقلاب عبارت بود از محو آخرين بقاياى قرون وسطى. انقلاب فرانسه نخستين انقلابى نبود كه بورژوازى از آن منتفع مى شد، پيش از آن در سده شانزدهم انقلاب هلند، در سده هفدهم دو انقلاب انگلستان و در سده هجدهم انقلاب آمريكا راه را نشان داده بودند. در پايان سده هجدهم بخش اعظم اروپا از جمله فرانسه تحت رژيمى بود كه از نظر اجتماعى؛ امتيازات اشرافى و از نظرگاه سياسى ويژگى آن استبداد بر پايه حق الهى سلطنت بود.

 در كشورهاى اروپاى مركزى و شرقى، بورژوازى چنان رشدى نكرده بود كه بتواند نفوذ چندانى داشته باشد. اكتشافات جغرافيايى سده هاى پانزدهم و شانزدهم، بهره كشى از مستعمرات و جابه جا شدن داد و ستدهاى دريايى به سوى غرب همه و همه به عقب ماندگى شرايط اجتماعى و اقتصادى اين كشورها كمك كرده بود اگرچه انقلاب ۱۶۴۰ انگلستان اقدامى در جهت متروك كردن شيوه حكومت استبدادى بود اما استقرار آزادى سياسى در انگلستان به هيچ وجه ضربه اى خردكننده بر مبانى سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت وارد نياورد. شالوده آزادى هاى انگليسى را رسوم و سنن شكل داده بودند نه تتبعات فلسفى. برك در كتاب «انديشه هايى درباره انقلاب فرانسه» كه به سال ۱۷۹۰ منتشر شد نوشت: از زمان صدور منشور كبير تا اعلاميه حقوق مشى هميشگى قانون اساسى، اعلام و بيان آزادى هاى ما بوده است، آزادى هايى كه از نياكان خود به ارث برده ايم و بايد براى اخلاف خود به جاى گذاريم. (گائتانا موسكا، تاريخ عقايد و مكاتب سياسى ) با اين وصف عيان مى شود كه قانون اساسى بريتانيا، حقوق بريتانيايى ها را به رسميت مى شناخت نه حقوق بشر را و آزادى هاى انگليسى خصلتى جهانى نداشت. در انقلاب ۱۷۷۹ آمريكا نيز اصولى كه براى نيل بدان منازعاتى صورت گرفته بود؛ آزادى و برابرى را كاملاً به رسميت نمى شناخت. سياهان همچنان برده ماندند و تساوى حقوق سفيدپوستان نيز در واقع به هيچ وجه سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت را به مخاطره نينداخت، در ضمن در نخستين قوانين اساسى آنها اصل شرط دارايى براى حق رأى دادن ملحوظ شده بود. انقلابات آمريكا و انگلستان، نمونه هاى انقلاباتى هستند كه از تفوق و برترى ثروت در زير پوشش «آزادى هاى بورژوايى» دفاع مى كنند. انقلاب فرانسه برجسته ترين انقلاب بورژوايى بوده است و به سبب ماهيت دراماتيك مبارزه طبقاتى خود تمامى انقلابات پيشين را تحت الشعاع قرار داده است. اين ويژگى ها مدلول سرسختى اشرافيت كه سخت به امتيازات فئودالى چسبيده بود و با دادن هر نوع امتيازى مخالف بود از يكسو و مخالفت پرشور توده هاى مردم با هر نوع امتياز يا تمايز طبقاتى از سوى ديگر، بود. اساساً بورژوازى خواهان سقوط كامل اشرافيت نبود بلكه امتناع اشرافيت از سازش و خطرات ضد انقلاب بود كه بورژوازى را به انهدام نظم كهن ناگزير ساخت. انقلاب فرانسه راه حقيقتاً انقلابى گذار از فئوداليسم به سرمايه دارى را انتخاب كرد. اين انقلاب با نابود كردن بقاياى فئوداليسم و با آزاد ساختن دهقانان از قيد حقوق اربابى و عشريه كليسايى و وحدت بخشيدن به تجارت در سطح ملى، شاخص مرحله اى تعيين كننده در تكامل سرمايه دارى بود. سركوب فئودال ها سبب آزاد شدن توليدكنندگان مستقيم خرده پا شد و به تفكيك توده هاى دهقانى و قطب بندى آنها بين سرمايه و كار مزدورى انجاميد. پس از انقلاب، با گسترش روابط توليدى كاملاً نوين، سرمايه از قيد تحميلات و تجاوزات فئوداليسم رها شد و نيروى كار به صورت يك واقعيت تجارتى اصيل درآمد و اين امر در نهايت خودمختارى توليد سرمايه دارى را چه در بخش كشاورزى و چه در بخش صنايع تضمين كرد. پيروزى بر فئوداليسم و رژيم كهن، با پيدايى سريع روابط اجتماعى نوين همراه نبود. راه رسيدن به سرمايه دارى فرايندى ساده نبود، پيشرفت سرمايه دارى در دوره انقلاب به كندى صورت مى گرفت و صنايع آنقدر رشد نكرده بودند و هنوز سرمايه تجارى تفوق خود را حفظ كرده بود اما انهدام حكومت هاى بزرگ فئودالى و سيستم هاى سنتى كنترل داد و ستد، استقلال شيوه توليد و توزيع سرمايه دارى، يك استحاله كلاسيك انقلابى را تحقق بخشيد. انقلاب فرانسه در جهت زير و رو كردن ساخت هاى اقتصادى و اجتماعى موجود، چارچوب سياسى رژيم كهن را درهم شكست و بقاياى حكومت محلى كهن را محو كرد و امتيازات محلى و تبعيضات ايالتى را از ميان برد. انقلاب فرانسه در عين حال كه گامى ضرورى در گذار از فئوداليسم به سرمايه دارى محسوب مى شود در رابطه با ديگر انقلابات مشابه داراى ويژگى هاى خاص خود است. اين ويژگى ها به خصوص به ساخت جامعه فرانسه در پايان رژيم كهن مربوط مى شود. انقلاب فرانسه در حالى كه به  عنوان يك انقلاب آزاديخواهانه و با پافشارى بر حقوق طبيعى دنباله  رو انقلاب آمريكا است، برخلاف انقلاب انگلستان داراى موضعى جهانى است. به يقين اين سخن توكويل كه: چرا اصول و نظرات سياسى مشابه در ايالات متحده تنها به تغيير دولت منجر مى شود و حال آنكه در فرانسه سقوط كامل يك نظم اجتماعى را به همراه مى آورد حاكى از عظمت انقلاب فرانسه است. اعلاميه ۱۷۸۹ بدون شك با حرارتى بيش از سلف آمريكايى خود سخن مى گويد و در راه آزادى گامى فراتر مى نهد. انقلاب فرانسه به عنوان يك انقلاب مساوات طلبانه به مراتب از اسلاف خود گام را فراتر گذارد، نه در آمريكا و نه در انگلستان بر روى برابرى تأكيد نشده بود زيرا هم اشرافيت و هم بورژوازى براى كسب قدرت نيروهايشان را متحد ساخته بودند اما مقاومت اشرافيت ضدانقلاب و درگير شدن در جنگ، بورژوازى فرانسه را ناگزير ساخت كه مساوات را به عنوان مسئله اى عمده مطرح كند چرا كه اين، تنها راه در كنار داشتن مردم بود. گذار اقتصاد فرانسه به سرمايه دارى از طريق يكپارچه كردن صنعت، افزايش و تمركز مزدبگيران و بيدارى و مشخص كردن آگاهى طبقاتى آنها، بار ديگر اصل تساوى حقوق را در اذهان مردم زنده كرد. اينك آنچه ويژگى هاى خاص جامعه فرانسه كه موجب تمايز و برترى انقلاب ۱۷۸۹ بر ساير انقلابات پيشين اعلام شد عنوان مى شود: در جامعه اشرافى نظام كهن، بر طبق قانون سنتى سه مرتبه از يكديگر متمايز شده بودند؛ روحانيون و نجبا كه از مراتب ممتازه بودند و مرتبه سوم كه اكثريت مردم را شامل مى شد. نجبا از اقشارى تشكيل مى شدند كه غالباً منافع مختلفى داشتند. نجباى دربارى از نجيب زادگانى بودند كه در دربار حضور داشتند و در ورساى زندگى مى كردند و اطرافيان پادشاه را تشكيل مى دادند. نجباى ايالتى كه جاه و جلال كمترى داشتند در ميان دهقانان زندگى مى كردند. منبع عمده عايدى اين نجبا تحميل عوارض فئودالى بر دهقانان بود. نجباى صاحب جامه از زمانى تشكيل شدند كه سلطنت، دستگاه قضايى و تشكيلات ادارى خود را به وجود آورده بود. در رأس اين دسته از نجبا، خانواده هاى بزرگ مستشاران پارلمانى قرار داشتند كه هدفشان در دست گرفتن كنترل حكومت و شركت در اداره حكومت بود. اين نجبا كه از قدرتى بسيار برخوردار بودند سخت به امتيازات خود وابسته بودند و با هرگونه رفرمى كه امكان داشت موقعيت آنها را به مخاطره اندازد، مخالفت مى ورزيدند. در پايان سده هجدهم اشرافيت فئودالى دستخوش انحطاط شده بود. نجباى دربارى در ورساى رو به ورشكستگى مى رفتند و نجباى ايالتى به زندگى بى هدف خود در املاكشان ادامه مى دادند. به همين دليل اشرافيت كه زوال خود را نزديك مى ديد، خواستار تحكيم و تاثير عوارض فئودالى و افزايش سختگيرى شده بود. در سال ۱۷۸۱ به موجب يك فرمان شاهانه، حق احراز مقامات عاليه در قشون منحصراً به نجبا يا كسانى اختصاص داده شده بود كه بتوانند مراتب نجابت را به اثبات رسانند. از نظر اقتصادى اشرافيت سعى داشت كه نظام ارباب رعيتى را حتى از وضع موجود آن بدتر كند. به موجب فرامين مربوط به ترياژ اربابان بزرگ فئودال يك سوم ملك جامعه روستايى را تصاحب كرده بودند. در اين حين پاره اى از نجبا به تدريج به امور بازرگانى طبقات متوسط ابراز علاقه مى كردند و سرمايه خود را در صنعت و به ويژه صنعت آهن به كار مى انداختند. در اين گرايش به تجارت، بخشى از نجباى متعلق به قشر بالاى اشرافيت به طبقه متوسط نزديك و تا حدى در آرمان هاى سياسى آنها سهيم شدند اما اكثريت وسيع نجباى ايالتى و دربارى راه نجات را تنها در اعلام صريح تر امتيازات خود مى ديدند. اين اختلافات و چنددستگى ها در ميان اشراف جامعه فرانسه طى مسير را براى انقلابيون سهل تر مى كرد.
روحانيون از ديگر گروه هاى جامعه فرانسه بودند كه از امتيازات سياسى، قضايى و مالى مهمى برخوردار بودند. در واقع تنها روحانيت بود كه به معناى حقيقى كلمه يك مرتبه اجتماعى را تشكيل مى داد زيرا كه اين مرتبه اجتماعى به يك تشكيلات ادارى مبتنى بر مجالس اسقف نشين مجهز بود و محاكم كليسايى و مقامات رسمى خود را داشت. گرچه روحانيت يكى از مراتب اجتماعى را تشكيل مى داد و از وحدت معنوى برخوردار بود معذلك از نظر اجتماعى گروهى همگون و يك دست را به وجود نمى آورد. قشر بالاى روحانيت -اسقف ها، روساى دير و كشيشان كليساهاى بزرگ انحصاراً از ميان نجبا انتخاب مى شدند كه اين عمل به سبب دفاع از امتيازات عاليه اى بود كه روحانيون دون مرتبه عموماً از آن محروم شده بودند. روحانيونى كه در مراتب پايين ترى قرار داشتند افرادى بودند كه از ميان عوام برخاسته بودند و با آنان زندگى مى كردند و در بينش آنها سهيم بودند. اين افراد كه در شرايط سختى زندگى مى كردند به تدريج به آثار فلاسفه علاقه مند شدند و مجذوب نظرات نوين عصر گشتند. بدين ترتيب دوگانگى ميان قشر ممتاز جامعه يعنى روحانيت فرانسه نيز به چشم مى خورد.
از پايان سده پانزدهم مرتبه سوم جامعه به طبقه سوم معروف شده بود. اين مرتبه دربرگيرنده اكثريت عظيم مردم در اواخر رژيم كهن بود. اهميت اجتماعى اين طبقه در نتيجه نقشى كه در حيات ملى و خدمت به كشور ايفا كرده بودند، به سرعت افزايش يافته بود. بورژوازى مهمترين مرتبه را در طبقه سوم تشكيل مى داد. بورژوازى به واسطه فرهنگ و ثروتى كه داشت موقعيت رهبرى را در جامعه احراز كرده بود و اين موقعيت با موجوديت رسمى مراتب ممتازه در تعارض بود. از آنجا كه فرانسه در پايان رژيم كهن عمدتاً به صورت يك كشور روستايى باقى مانده بود و توليد كشاورزى نقشى مسلط را در حيات اقتصادى آن ايفا مى كرد، مسئله دهقانان از مسائل مهم محسوب مى شد. اهميت دهقانان قبل از هرچيز به تعداد آنها مربوط مى شود زيرا چنانچه توده هاى دهقانى در جريان انقلاب منفعل باقى مى ماندند، نه بورژوازى به پيروزى مى رسيد و نه انقلاب به بار مى نشست. دليل اساسى شركت دهقانان در جريان انقلاب، مسئله حقوق اربابى و بقاياى فئوداليسم بود و مداخله آنها بود كه سبب شد نظام فئودالى از بن كنده شود. در كشورى كه اكثريت عظيم جمعيت را روستائيان تشكيل مى دادند و توليد و كشاورزى ديگر فعاليت ها را تحت الشعاع قرار داده بود، طبيعتاً خواست هاى دهقانان اهميت ويژه اى مى يافت. ارتجاع فئودالى خاص سده هجدهم، نظام مذكور را بيش از پيش غير قابل تحمل كرده بود. وقتى منازعه اى صورت مى گرفت عدالت اربابى (؟) دهقانان را زير فشار خود خرد مى كرد. زمينداران به حقوق مشاعى و سنتى دهقانان و اراضى مشاعه به طور دسته جمعى حمله مى بردند و آنها را مشمول حوزه قضايى خود قلمداد مى كردند و ادعايشان را با توسل به فرامين شاهى كه حق تصاحب يك سوم اراضى مورد نزاع را به آنها مى داد، به كرسى مى نشاندند. تحمل چنين وضع دشوارى براى اين خيل عظيم از جمعيت ناممكن مى آمد لذا چاره اى جز هم آوايى با ناراضيان از شرايط موجود براى ايشان نمانده بود.


نگرش هاى فلسفى

همراه با دگرگون شدن شالوده اقتصادى جامعه، ايدئولوژى ها نيز دگرگونى يافتند. سرچشمه هاى فكرى انقلاب را در نظرات فلسفى اى بايد جست كه طبقات متوسط از سده هفدهم مطرح ساخته بودند. به يقين آراى فلسفى مطرح شده، جريان انقلاب كبير را تسريع بخشيد و پشتوانه اى نظرى و بس غنى را در كوله بار خود جاى داد. دكارت نشان داده بود كه مى توان به يارى علم بر طبيعت چيره شد و فلاسفه سده هجدهم كه وارث فلسفه او بودند، با هوشمندى بسيار اصول نظمى نوين را ترسيم و ارائه كردند. جنبش هاى فلسفى سده هجدهم كه بر پايه ضديت با كمال مطلوب و رياضت كشانه و اقتدارطلبانه كليسا و حكومت در سده هفدهم استوار بود، بر ذهنيت فرانسويان تاثيرى ژرف گذارد. اين جنبش ابتدا به بيدارى اذهان كمر بست و سپس شيوه تفكر انتقادى را گسترش داد و نظرات نوينى را فراهم آورد. جنبش روشنگرى در تمامى زمينه هاى فعاليت بشرى از علم گرفته تا ايمان يا در حيطه اخلاق تا سازمان سياسى و اجتماعى، اصل «خرد» را جانشين اقتدار و سنت كرد. پس از سال ۱۷۴۸ بزرگترين آثار قرن به سرعت و پى در پى انتشار يافتند. روح القوانين منتسكيو در،۱۷۴۸ اميل و قرارداد اجتماعى در ،۱۷۶۲ گفتارهايى درباره منشاء عدم مساوات انسان ها در ،۱۷۵۵ از روسو تاريخ طبيعى بوفن در ،۱۷۴۹ رساله اى درباره حواس كندياك در ،۱۷۵۴ قانون طبيعت مورلى در ،۱۷۵۵ مقاله اى درباره آداب و رسوم و روح ملل ولتر در سال ۱۷۵۶ و از همه مهم تر سال ۱۷۵۱ شاهد انتشار نخستين جلد «دايره المعارف» به ابتكار ديدرو بود.
ولتر، روسو، ديدرو و اصحاب دايره المعارف و اقتصاددانان همگى دست به دست هم دادند و با وجود اختلاف عقيده هايى كه داشتند، رشد انديشه هاى فلسفى را تشويق كردند. در نيمه اول سده هجدهم دو جريان بزرگ فكرى از حمايت وسيعى برخوردار شده بود؛ يكى جريان فكرى اى كه از فئوداليسم الهام مى گرفت و پاره اى از آن در روح القوانين منتسكيو انعكاس يافته بود و استدلال هاى لازم را براى پارلمان هاى محلى و مراتب ممتازه جامعه عليه استبداد فراهم مى آورد و ديگرى جريان فلسفى اى بود كه گرچه به روحانيت و گاه مذهب مى تازيد اما از نظر سياسى محافظه كار بود. در نيمه دوم سده هجدهم در حالى كه دو گرايش مذكور به حيات خود ادامه مى دادند، نظراتى نوين كه بيشتر دموكراتيك و مساوات طلبانه بود مطرح شد. فيلسوفان مسائل سياسى را رها كرده و به مسئله اجتماعى حكومت روى آورده بودند. فيزيوكرات ها گرچه محافظه كار بودند اما با مطرح كردن مسائل اقتصادى به اين جنبش جديد فكرى كمك كردند. اگر چه ولتر رهبر جنبش فلسفى پس از ۱۷۶۰ خواستار آن بود كه اصلاحاتى در چارچوب سلطنت مطلقه صورت گيرد و حكومت به دست توانگران طبقه متوسط اداره شود اما روسو منعكس كننده كمال مطلوب سياسى و اجتماعى خرده بورژوازى و صنعتگران بود. روسو در نخستين گفتار خود تحت عنوان «نقش علوم و هنرها در تهذيب آداب و افكار» تمدن زمانه اش را به باد انتقاد مى گيرد و به دفاع از بى امتيازان برمى خيزد و عنوان مى كند كه: اگر زندگى پرتجمل در شهرهاى ما صدنفر از بى چيزان را به نوايى مى رساند در عوض باعث مرگ صدهزار نفر در روستاها مى رود و در دومين گفتار خود تحت عنوان «درباره مبانى و سرچشمه هاى عدم مساوات در ميان انسان ها» حمله خود را متوجه مسئله مالكيت مى كند و در «قرارداد اجتماعى» نظريه حاكميت مردم را مطرح مى كند حال آنكه منتسكيو قدرت را براى اشرافيت و ولتر براى قشر بالاى طبقه متوسط محفوظ نگاه مى دارد. در ابتدا اين جريانات فكرى تقريباً با آزادى كامل اشاعه مى يافتند. مادام دو پمپادور كه يكى از محبوبين شاه و در عين حال زنى توانگر بود، با محفل زهدمآبانه درباريانى كه بر گرد ملكه و وليعهد حلقه زده بودند و از حمايت نظام اسقفى و پارلمان  ها برخوردار بودند، تصادم پيدا كرد و از فلاسفه در مقابل اين دشمنان دربارى شان حمايت كرد. پس از سال ۱۷۷۰ تبليغات اين جنبش فلسفى به ثمر رسيد. هرچند در اين زمان بزرگترين نويسندگان سكوت اختيار كرده بودند و به تدريج از صحنه كنار مى رفتند اما نويسندگان ديگرى قدم به عرصه گذاردند و به مردمى كردن و اشاعه نظرات نوين كمر بستند و آراى مذكور را در ميان تمامى بخش هاى طبقه متوسط و سراسر فرانسه رواج دادند. انتشار دايره المعارف كه در تاريخ انديشه اثرى برجسته محسوب مى شود در سال ۱۷۷۲ به پايان رسيد. اين اثر كه از ديدگاه هاى اجتماعى و سياسى اعتدالى نوشته شده بود، با تأكيد بر اعتقاد به پيشرفت علوم بناى يادبود عظيمى از «خرد» را برپا نهاد. گرچه توليد فلسفه در دوره لويى شانزدهم كاهش يافت اما به تدريج مجموعه اى از دكترين ها و تركيبى از سيستم هاى فكرى گوناگون تكوين مى يافت. بدين سان دكترين انقلاب شكل گرفت. آبه رينال در كتاب «تاريخ فلسفى و سياسى موسسات تجارى اروپاييان در هند شرقى و غربى» كه در تهيه  مقدمات آن ديدرو نقش موثرى ايفا كرد، بار ديگر تمامى مضامين فلسفى را مطرح ساخت؛ نفرت از استبداد، مخالفت با كليسا و جانبدارى از اداره آن توسط يك دولت غيرروحانى و ستايش ليبراليسم اقتصادى و سياسى تاثير كلام مكتوب را در كلام شفاهى تقويت كرد، تعداد سالن ها و كافه ها افزايش مى يافت و هر روز انجمن هاى جديدى براى مباحثه و محاوره ايجاد مى شد و دانشگاه هاى ايالتى و محافل مطالعاتى مورد توجهى بيش از پيش واقع شد. در سال ۱۷۷۰ مجمع روحانيت ادعا مى كند كه ديگر در فرانسه شهر و قصبه اى نمى توان يافت كه «از بيمارى مسرى بى خدايى در امان باشد» اين مدعاى مجمع نشان از گسترش افكار فلسفى دانشمندان با تاكيد بر محوريت عقل دارد. سده هجدهم شاهد پيروزى خردگرايى بود و خردگرايى بعدها بر تمامى زمينه هاى فعاليت انسانى تاثير گذاشت. از اعتقاد به محوريت خرد، اعتقاد به پيشرفت زاده شد و عقل رفته رفته تاثير روشنگرانه خود را گذارد.
بدين سان انقلاب فرانسه با پشتوانه عظيمى از انديشه هاى ناب فلاسفه و دانشمندان روزگار لقب «كبير» يافت و تنها انقلابى محسوب مى شود كه آرمان ها و فرامين آن نه تنها در عصر خود كه در اعصار بعد نيز مورد توجه تمامى آزادانديشان قرار گرفت و مبدل به الگويى شد كه تاكنون نيز جنبش هاى آزاديخواهانه آن را در سرلوحه برنامه هاى خود قرار مى دهند.

Elena a écrit |

خواب عجق وجغ  

 

چند روز پیش به خاطر افت فشار مجبور شدم برم دکتر وسرم بزنم و همون موقع دکتر برام چند تا آمپول ب کمپلکس و ب12 داد که باید می زدم  که امروز ظهر دیگه تلسم شکست و رفتم 2 تای اولیشو زدم که جاشم بد جوری درد می کنه ، از صبح هم هر چی با یکی از دوستای مریضم تماس می گرفتم که حالشو بپرسم گوشی رو جواب نمی داد ، از این طرف هم فردا برای کلاس زبانم  اکسپوزه کتاب کاندید نوشته ولتر رو داشتم که اضطراب اونم اضافه شده بود  خلاصه رفتم روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن ادامه کتابم نمی دونم کی خوابم برد و توی خواب توی بک پارکی بودم که کیفمو گذاشته بودم روی صندلی پارک و رفته بودم یک جایی که موقع برگشتن اومدم دیدم یک خانم پلیس داره کیفمو می گرده رفتم جلو بهش گفتم چی کار داری می کنی کیفه منه یهو برگشت به من گفت تو مستی ( استغفرالله)  و باید الان ببریم آزمایش خون ازت بگیریم ، توی پارک هم بک آزمایشگاه بود(لامذهب همه امکانات هم بوده فقط معلوم نبود کدوم پارک بوده و کجای این کره خاکی یا چند قرن جلوتر بوده که اینقدر مجهز بوده ) خلاصه ، با هم رفتیم آزمایشگاه تا دکتره اومد خون بگیره یهو رگ دست چپم (روی مچم ) به شدت باد کرد و قرمز شد و دکتر آروم دستشو گذاشت روی رگم بعد اونجا به حالت اولش برگشت و زدو اونجایی که آمپول امروز زده بودم باد کرد ... چشمتون روز بد نبینه ... بعدش نمی دونم چی شد رفتم اتاق بغلی یهو یک مردی رو دیدم که خودشو انگار جا داده بود توی پیت  یعنی تمام بدنش توی پیت بود و فقط سرش بیرون بود و می خواست خودشو آتیش بزنه و داشت می سوخت ومن داشتم قشنگ سوختنشو کامل می دیدم که سریع (از طرف امداد غیبی مثل این هوخشتره ) یک سینی شبیه سینی چای برداشتم و با اون چند بار از شیر آب روش آب ریختم که آتیش خاموش بشه توی این حین یارو هی داد می زد که آب رو روی چشمم نریز روی سرم نریز (خیلی صحنه دلخراشی بود ، کاملا یادمه ) ولی خوب وقتی خاموش شد انگار پیت پره آب شده بود و یارو سرش رو توی پیت چرخوند که پیت خونی شد ... کنارش چند تا دختر بچه خواب بودند من سعی کردم اونها رو بیدار کنم که ببرمشون بیرون وقتی اومدیم بیرون مدام استفراغ می کردند (گلاب بروتون)  و وقتی که خودم هم نگاشون می کردم هم دهانشونو با آب می شستم هم خودم حالم به هم می خورد (واسه خودم شده بودم یه پا مامور آتش نشانی  و امداد ) یهو یکیشون اومد جلو  که بهش می خورد 1 یا 2 سالش باشه ولی خیلی خوب صحبت می کرد مثل آدم بزرگ ها و گفت که من 14 15 سالمه  ولی خوب این طوری موندم ... دیگه بعدش از خواب بیدار شدم ولی خوب بعد از اون دیگه حالم بده و هر چی می خوام بخورم یاد اون صحنه ها می افتم واقعا حالم بد می شه ...

 

به نظر شما تعبیر این خواب چی می تونه باشه ؟!!!

 

Elena a écrit |

Roméo et Juliette 

سلام ... قسمتی از  لیریک نمایش نامه رومئو و ژولیت رو براتون گذاشتم که امیدوارم مثل من لذت ببرین که این پرده از نمایش اسمش یک روز است که توی این پرده رومئو و ژولیت با هم می خونند و تازه همدیگرو دیدن دارن در مورد مسائل عشغولانه صحبت می کنند  که اولش مثل همیشه این ژولیت ناز می کنه ولی بعدش یک تومبه عمورو حسابی می شه به این رومئو  و دومی لیریک  عشق شاده ...


         

   Roméo et Juliette  

Music: Gérard Presgurvic
Lyrics: Gérard Presgurvic
Book: William Shakespeare
Premiere: Friday, February 14, 2000
******************************************
Un jour

:Roméo et Juliette

:Roméo
Je suis aimé des femmes, moi qui n'ai pas 20 ans
Je connais toutes leurs armes, elles m'ont tué si souvent
Je suis aimé des femmes, sans les avoir aimées
J'ai fait couler leurs larmes, quand elle m'ont vu lassé
De leurs corps blancs, lassé de faire semblant
L'amour, je le veux maintenant

:Juliette
Qu'est c'qu'on sait de l'amour quand on a que 16 ans
Bien sûr on sait qu'un jour mais, un jour ça sera quand
Qu'est c'qu'on sait de la vie, quand la vôtre commence
Et qu'on meurt d'impatience en attendant celui
Qui vous aimera, celui, qui vous dira
Les mots, ces mots qu'on attend
L'amour, je le veux maintenant

R : Un jour elle viendra bien
Un jour elle sera mon amour
J : Un jour, il viendra bien ce jour
Où je vivrai d'amour, un jour

:R & J
Un jour, on oubliera ces jours, à traîner le coeur lourd
Un jour ce sera notre tour de nous aimer un ojur
Un jour, on fera le même aveu
J'étais seule, on sera deux, et on s'aimera si fort
De nos âmes de nos corps
...Et quand viendra la mort, on s'aimera encore, un jour

Un jour, on fera le même aveu
J'étais seule, on sera deux, et on s'aimera si fort
De nos âmes de nos corps
Et quand viendra la mort, on s'aimera encore
...Un jour

 

L'amour heureux

:Roméo et Juliette

R: Elle porte une robe légère
Un peu de soie pour qui
Elle est belle, belle à mourir
Belle à choisir
Un jour de mourir pour elle

J: Que sont les yeux des hommes
Quand les siens me regardent
Et il brûle
Comme un ange en enfer
Comme un ange sur la terre
Comme un ange de lumière
Il brûle

R: Est-ce que tu m'aimeras un jour
Jusqu'à la fin du dernier jour
J: Est-ce que tu m'aimeras encore
Jusqu'à la fin jusqu'à la mort
R: Est-ce que tu m'aimeras un jour mon amour
J: Est-ce que tu m'aimeras toujours mon amour
R,J: Est-ce que tu m'aimeras encore
Jusqu'à la fin jusqu'à la mort
C'est ce que disent les gens qui s'aiment
C'est ce que veut l'amour heureux

R: Est-ce que tu m'aimeras un jour
Jusqu'à la fin du dernier jour
J: Est-ce que tu m'aimeras encore
Jusqu'à la fin jusqu'à la mort
R: Est-ce que tu m'aimeras un jour mon amour
J: Est-ce que tu m'aimeras un jour mon amour
R,J: Est-ce que tu m'aimeras encore
Jusqu'à la fin jusqu'à la mort
C'est ce que disent les gens qui s'aiment
C'est ce que veut l'amour heureux

si vous vouliez avoir tous les Lyric de Roméo et Juliette  --->>> Cliquez-ici

 

اینم از آخر داستان ...

Elena a écrit |

بازم خودم 2 

NitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitro

عصرحوصلم سر رفته بود عجيب ، از اون طرف هم توي کوچه عروسي همسايه بود ديگه کلي با اين ارکستر شون رو نرو من بودن معلوم نبود عروسي بود حنا بندون بود چي چي بود ولي خوب خودمم بد جوري حالم گرفته است نمي دونم تا حالا براتون اتفاق افتاده که از ازدواج دوست صميمي تون اصلا خوشحال نشيد؟! متاسفانه براي من پيش اومده ،چون اواخر ماه شهريور يکي از دوستاي گلم کلا بعد از عروسي از تهران مي ره واي نمي دونيد چقدر برام سخته ، مني که هر روز باهاش حرف مي زدم و مي ديدمش شايد ديگه سال تا سال هم همديگرو نبينيم مثل بقيه دوستام که با ازدواجشون خيلي محدود شدند .بعضي از اين مرد ها هم که تا مي تونند به اين زنها مي گن بايد دور دوستاتو خيط بکشي (البته به قول خودشون )  اه ه ه ه  خسته شدم... دلم یه تحول گنده می خواد .

       اینم عکسه عشقم لارا جون ...

parfois je me panse que j'ai besoin d'un ami qui me comprende de tous les conditions mais très tôt je me dit : vraiment ,est-ce que le bon Dieu n'est pas assez pour leur créature?!!! moi j'adore le Jésus-christ et c'est parcque j'aime le livre de Felorance Eskavel shin

! mes amis ditent- moi queles est votre vue sur ce sujet

 uuuummm ; je suis fatiguée de même que "Lara Fabian" dit dans sa chanson qu'elle sapplle  je suis malade 

                                Je ne rêve plus, je ne fume plus
Je n'ai meme plus d'histoire
Je suis seule sans toi, je suis laide sans toi
Comme une orpheline, dans un dortoir

Je n'ai plus envie de vivre ma vie
Ma vie cesse quand tu pars
Je n'ai plus de vie, même mon lit
Se transforme en quai de gare
Quand tu t'en vas...

Je suis malade complètement malade
Comme quand ma mère sortait le soir
Et qu'elle me laissait seule avec mon désespoir
Je suis malade parfaitement malade
T'arrives on ne sait jamais quand
Tu pars on ne sait jamais ou
Et ça va faire bientôt deux ans 
Que tu t'en fous

Comme a un rocher comme a un péché
Je suis accrochée a toi
Je suis fatiguée, je suis epuisée
De faire semblant d'être heureuse
Quand ils sont la
Je bois toutes les nuits
Et tous les whiskys pour moi ont le même goût
Et tous les bateaux portent ton drapeau
Je ne sais plus ou aller 
Tu es partout 

Je sui malade complètement malade 
Je verse mon sang dans ton corps
Et je suis comme un oiseau mort
Quand toi tu dors
Je suis malade parfaitement malade
Tu m'a privée de tous mes chants 
Tu m'a vidée de tous mes mots
Pourtant moi j'avais du talent avant ta peau

Cet amour me tue
Si ça continue
Je crèverai seule avec moi
Pres de ma radio comme un gosse idiot
En écoutant ma propre voix qui chantera:

Je suis malade complètement malade
Comme quand ma mère sortait le soir
Et qu'elle me laissait seule avec mon désespoir
Je suis malade... c'est ça je suis malade
Tu m'a privée de tous mes chants
Tu m'a vidée de tous mes mots
Et j'ai le coeur complètement malade
Cerné de barricades 
T'entends? Je suis malaaaaaaaadeeeeeee........


NitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitroNitro

Elena a écrit |

بازم خودم 

سلام

امروز مي خوام به همه عزيزاني که فکر مي کنند من در پاريس هستم  نکته اي رو يادآوري کنم و بگم که بابا جون اشتباه مي کنيد من تهرانم اگه شما چشماي مبارکتونو باز کنيد و وقتي که تشريف مي آريد توي بلاگ من مي بينيد که من عکس از گروه کر گذاشتم و توي بلاگ هم مطالبي نوشتم پر واضحه که من کجام پس خواهشمند است فکر اشتباه نکنيد البته سوء تفاهم نشه براي بعضي از دوستاي گلم . ((به قول يک بنده خدايي آرزوشو دارم برم  ولي الان که اينجام ))...نمي دونم چرا بعضي از اين آدم ها وقتي دستشون به يک جايي مي رسه اينقدر خودشونو مي گيرند و جالب اينجاست که فکر مي کنند همه قصد سوءاستفاده کردن ازشونو دارند  (البته لازم با ذکر است که بعضي ها واقعا سوء استفاده گرند و ممکنه اينها موجبات اين توهمات رو فراهم کرده باشند )و فکر مي کنند به خاطر اينه که ديگران باهاشون معاشرت مي کنند  خداروشکر لااقل من يکي که از اون دسته آدم ها نيستم که به خاطر موقعيت يک شخصي باهاش رابطه داشته باشم  البته به نظره من اين  شخصيت که حرف اول رو مي زنه نه مسائل پيرامونش ،عاشقه شخصيت هايي هستم که هيچ وقت مدرک تحصيلي ،ثروت  و کار و ... رو جار نمي زنند تا وقتي که يک نفر خودش پي ببره که اين آدم چطوريه ((با اين وجود من بايد عاشقه خودم هم  باشم)) ،  و باز هم خداروشکر که دوستانه بسيار خوب و صميمي هم دارم که در خارج از کشور مثل فرانسه(پاريس ..کمالي تقوي که در راديو بين المللي  Rfi.Fr کار مي کنه مترجم و خبرنگار هم هست )و سوئد (يوحنا که کشيشه و راديو داره توي استکهلم که شنبه و دوشنبه برنامش پخش مي شه که بنده خدا بار ها خواسته کار منو درست  کنه براي رفتن )و آلمان و سوئيس زندگي مي کنند و بسيار انسان هاي متواضعي هستند و هيچ وقت  نديدم که موقعييتشونو به رخ بکشند ....

دو خبر کوتاه از خودم :

 1- امروز با يک مسئله  اين مدلي  روبرو شدم  کلي اعصابمو قاتي پاتي کرد ،اونوقت اين ماري مي گه اينقدر حرص نخور آخه جيگر وقتي تو هم بشيني فکر کني افسوس مي خوري به اين افکار پوچ و بي پايه ...

 2- ديگه  اينکه بعد مدت ها تنبلي کردن امروز  ثبت نام کردم که ايشا الله  برم گواهيناممو بگيرم اين اواخر کم مونده بود که افسره وسطه خيابون خفتم کنه  بدون گواهينامه داشتم رانندگي مي کردم خلاصه شانس آوردم.

راستي من شروع کردم به خوندن کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شين مي خوام بهتون بگم معرکه است اي ي ي م م م يعني زندگي  واقعا عاليه،  معجزه مي کنه پيشنهاد مي کنم حتما بخونيدش چندتا از جمله هاي تاکيدي شو براتون مي نويسم که حالشو ببريد و فردا صبح تو کتاب فروشي هاي انقلاب باشيد .
خدا از ظاهر مخالف امور، واز هر انسان و هر وضعيتي به خير و صلاح من بهره مي برد تا کام دلم را برآورد.ممانعتها دوستانه اند و موانع در حکم تخته پرش . من هم اکنون به سوي خيروصلاح مي جهم و آن را در آغوش مي کشم.
آنچه را که خدا به من عطا کرده است هيچ کس نمي تواند باز ستاند ، زيرا عطاياي او جاودانه اند.
ايمانم بر صخره اي استوار بنا شده است ، ومراد دلم هم اکنون ، به يمن فيض و به طرزي معجزه آسا تحقق خواهد يافت.
خدا است خزانه کل شکست ناپذير و بي درنگ خير و خوشي هاي من .
خدا با من است ، چون هيچ چيز نمي تواند او را شکست دهد ، هيچ چيز نمي تواند مرا شکست دهد.
خدا مونس جان من است . همان گونه که من به او توکل دارم ، او نيز به من اعتماد کامل دارد.
خدايا تو نخواهي گذاشت که از مراد دلم دور بمانم .(آمين )
او که حافظ مراد دل من است نخواهد خوابيد .
من همه بار ها را به دست خداي درونم مي سپارم تا خود،فارغ و رها باشم .
آنچه در عبادت مي طلبيد يقين بدانيد که آن را يافته ايد و به شما عطا خواهد شد.

تصميم دارم براتون بازهم از اين کتاب بيشتر بنويسم حتي شده اگه فصل به فصل براتون خلاصه کنم اين کارو مي کنم ولي بستگي به استقبال شما داره که منو شارژ مي کنه براي ادامه .

ببخشيد سرتونو درد آوردم ... آرزومند آرزوهايتان هستم.                                        

Elena a écrit |

دیوونگی 

 

 

امروز يک سر رفتم وبلاگ يکي از دوستان داغ دلم تازه شد ، ديگه از ظهر تا حالا نمي دونم چي کار کنم گيج و ما ويجم  آخه يکي پيدا نمي شه به ما دخترا بگه تروخدا يک خورده از روي عقل  فکر کنيد و از روي منطق تصميم بگيريد تا اينقدر سر هر مسئله اي از پا نيوفتيد ، به قول اين مامانا قربون خلقت خدا برم که  به اين زنها تا تونسته احساس داده ، البته با احساس بودن اصلا براي جنس ما بد نيست ولي خوب يک زماني که شورش در مي آد  از بد هم بدتر مي شه ،   به دليل درآمدن شور احساس بنده ،  تا الان که دارم اين پست رو براتون مي نويسم با اجازتون 4 تا قرص  کلرديازپوکسايد و 2 عدد قرص آموکسي سيلين 500  (البته اين به خاطر گلو درد بود) و 1 عدد قرص استامينوفن خوردم خدا به داد برسه  خلاصه اگه ديدن پسته جديدي اضافه نشد منو حلال کنيد  (البته کسي با چند تا  قرص  تا حالا نشده که زحمتو کم کنه).

بابا اعصابم خورد شد  بس که این جنس مرداینقدرسر سختن اصلا به خودشون زحمت فکر کردن به طرفه مقابلشون نمی دن یعنی یه جورایی براشون زیاد مهم نیست اما در عوض انتظار دارن که دختره براشون بمیره و هر کاری که اونا  (یعنی این از خود راضی ها )  ! گفتند براشون اوکی کنه تازه حکایت نو که بیاد به بازار کهنه می شه دل آزار هم فکر کنم از همین رویه مردان در فرهنگ ضرب المثل های ما پدیدار شده ، آی خدااااااااااااااااااا  ، چقدر خوب بود دو طرف به هم عشق می ورزیدند و هیچ دروغی هم در کار نبود ، امان از دسته این مرد جماعت که یا با رفتنشون توی دل ما زنها رو خون می کنند یا با مردنشون (ها ااااا ای ی ی  خونم به جوش ویااااآمد) ، به قول یه جیگری من از دست این احمق ها به کجا فرار کنم  ، حالا بی خیال ولی از حق نگذریم بعضی هاشون  کمی معرفت دارند .

در ضمن چند تا نقاشي عجيب غريب هم با زغال کشيدم  که شايد 10 دقيقه هم نشد ولي بعد از تموم شدنه به اصطلاح نقاشي هام فقط 2 ساعت داشتم  رو تختيمو مي شستم چون  وقتي که هنرنماايم تموم شد يهو ديدم همه جا سياه شده ، الحق که من پيکاسو رو گذاشتم تو جيبم ، حتما مي زارم تو بلاگ وقتي که اسکن کردم ،منتظر باشيد!!!!!

 


Elena a écrit |